شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

نویسنده: SAM

  • دلیار

    چقدر این روزها، بودن در کنارت رو کم دارم

  • یک دیالوگ فقط کمی معمولی

    بهم میگه: «چرا دیگه چند وقته صفحه‌تون چیزی نمیذارین»

    بهش میگم: «😔»

    بهم میگه: «رفتم دیدم خیلی وقته چیزی نذاشتین»

    بهش میگم: «باز با خودم قهرم»

    بهم میگه: «من با یکی دیگه قهرم»

    هیچی نمیگم

    بهم میگه: «مزاحم نباشم»

    بهش میگم: «نیستین»

    بهش میگم: «با کی قهری؟ با من؟»

    بهم میگه: «نه ولی کم‌کم باید فِکرِش کنم»

    بهش میگم: «خوبه … شما هم قهر کنین»

    از اصطلاحاتِ مخصوص به خودش استفاده می‌کنه که من متوجه نمی‌شم ولی باهاش می‌خندم

    بهم میگه: «از دست شما»

    بهش میگم: «آخه چرا اینقدر منو سرزنش میکنین؟»

    بهم میگه: «سرزنش؟ فقط خندیدم و گفتم از دست شما»

    ازش تشکر می‌کنم که به وبلاگ سر میزنه

    ازش تشکر می‌کنم به خاطر «بودنش»

    و بهش علت چیزی نذاشتن تو صفحه‌ام رو میگم: «دیگه حوصله‌ی خودمم ندارم»

    منو ارجاع می‌ده به موزیکی که چندی پیش پست کرده وبهم میگه: «تشریف ببرین به زندگانی برسین»

    و در انتها بهم میگه: «راستی ولغدر و کرمان حداقل پنجاه درصد سیگناله»

     

  • رهایی از دانِستگی

    آگاهی برای من حسِّ اون «نامیرایی» رو داره که دیگه از زندگی کردن خسته شده ولی نمی‌تونه بهش خاتمه بده درست مثل «adaline»، ناآگاهی براش شروع رهایی از بَنده!

    آگاهی برای من حسِّ اون محکوم به «محروم از جامعه» رو داره که اگر … اگر معجزه‌ای بشه و حکمش بشکنه؛ تازه میشه «اَبَد» درست مثل وَندیداد، ناآگاهی برام شروع رهایی از بنده!

    آگاهی برای من حسِّ اون ناظری رو داره که از بُعدی دیگر نظاره‌گر ابعادِ پایین‌تره؛ بهش میگن تو خدایی ولی اون فقط ناظره، ناآگاهی براش شروع رهایی از عذابه!

    رهایی از آگاهی برای من میتونه شروع رهایی از اندوهم باشه … ولی کــو تا رهایی از دانستگی!

  • گاهی … فقط گاهی!

    گاهی آنقدر بدم می‌آید

    که حس می کنم باید رفت

    باید از این جماعت پُرگو گریخت

    واقعا می‌گویم

    گاهی دلم می‌خواهد بگریزم از اینجا

    حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،

    از این جهانِ بی‌جهت که میا، که مگو، که مپرس!

    گاهی دلم می‌خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،

    گوشه‌ی دوری گمنام

    حوالی جایی بی‌اسم،

    بعد بی هیچ گذشته‌ای

    به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می‌کنم.

    بعد بی هیچ امروزی

    به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله‌ای هست، فردایی هست.

    گاهی واقعا خیال می‌کنم

    روی دست خدا مانده‌ام

    خسته اش کرده‌ام.

    راهی نیست

    باید چمدانم را ببندم

    راه بیفتم…بروم.

    و می‌روم

    اما به درگاه نرسیده از خود می‌پرسم

    کجا…؟!

    کجا را دارم، کجا بروم؟

    #سید_علی_صالحی

  • تو نفس بکش تا من زنده بمانم

    .

    ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ …

    ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ …

    ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ …

    ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ …

    ﻭ ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ …

    ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺷﻌﻔﯽ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ …

    ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ …

    هر جای دنیا میخواهی باش ….

    من احساسم را با همین دست نوشته ها

    به قلبت میرسانم ….

    وبودنت را قدر می دانم…..

    قلبم بادبان و نفست باد………

    تو نفس بکش تا من زنده بمانم.

  • توقع نداشتم از تو…!

    «از تو توقع نداشتم…»
    شاید این جمله قصیر ترین و در عین حال کامل ترین جمله‌ی غمگین تاریخ باشه.
    «از تو توقع نداشتم» انگار کل غم دنیا توشه.
    تو این سه تا کلمه و یک حرف اضافه.
    توش کلی حرفه. یعنی تو فرق داشتی واسم.
    تو با کل دنیا فرق داشتی. کل دنیا زدن زمین منو، تو نباید میزدی. از تو توقع نداشتم…
    از «تو» توقع نداشتم یعنی تو برام خاص بودی.
    یعنی تو خاص‌ترین آدم دنیای من بودی.
    یعنی تو تنها کسی بودی که باورش داشتم.
    «تو» نباید خراب میکردی…
    حداقل «تو» دیگه نباید خراب میکردی…
    از «تو» توقع نداشتم دیگه!

  • خبری خوب، مرهم حالی بد …!

    حالم گرفته شد.

    از این که هر چی می‌کنم بازم تحت نظرم.

    حالا تحت نظر بودنش مهم نیست، حاشیه‌سازی‌اش عصبی‌ام میکنه.

    چرا باید بشینم تو خونه و هیچ کاری نکنم؟

    چرا باید همه‌ی مکالماتم خط به خط مکتوب بشه هر هفته؟

    چرا هر جا رفتم و اومدم باید باید گزارش بشه؟

    چرا هر ضیافت و مهمونی و دیدوبازدید باید رصد بشه؟

    چرا همه‌اش باید تهدید بشم؟

    مدت‍هاست که همه جا نوشتم «اندوه پاداشِ آگاهی هست» و هر لحظه بیشتر و بیشتر ملموس میشه … حالا نمی‌شد نـدونم که تا این حد نظاره‌گر دارم؟

    حالا نمی‌شد نـدونم فقط دستشویی رفتنم ثبت نمی‌شه؟؟ و دوباره همون داستان: «آگاه شدنم بهش پاداشی جز اندوهی عمیق نداره».

    حالم بیش از پیش گرفته شده … تا … «بانگی خوش‌شانس» و «خواب‌آلوده» گفت: «گفتم یه خبر خوب بدم فعلن. دانشگاه قبول شدم»

    گفتم: «خیلی خوشحال شدم. ممنونم که خبر دادین بهم»

    و نـگفتم: این خبر مرهمی بود بر گرفتگی حالم.

    گفتم: «تبریک میگم. خیلی خوبه»

    #کدخدا

    #کالیفورنیا

    #ظلم

    #رفیق_خوابالوی_من

     

     

  • گناه کبیره

    تا جایی که ممکن باشه کسی رو بیدار نمی‌کنم

    هیچ‌ کسی رو … مگر اینکه به من گفته باشه من رو بیدار کن

    دلایل خودم رو دارم

    و

    مهم‌ترینش اینه که ما فقط در خواب از قید این دنیا رها می‌شیم پس من سعی می‌کنم عامل بازگشت کسی به این دنیا نباشم

    هر چند به لطف تبدیل شدنِ لطفم به وظیفه، مدت‌هاست یک خوابِ پیوستار ندارم و بیدارم می‌کنن

    #رهایی

    #خواب

  • حال و حوصله

    دقت کردین که اینجا هم نمی‌نویسم

    دیگه حال و حوصله‌ی خودمم ندارم

  • یک‌ نفر شبیه من

    سال سوم یا چهارم دانشگاه بود، امتحان یکی از درس‌های اختیاری بود و من طبق معمول بلد نبودم. امتحان تو دانشکده کشاورزی بود و بنا به نظر مراقب با فاصله و یکی در میون نشستیم.

    آزمون سخت بود ولی یه دختر محجبه که جلوتر از من بود همه رو بهم تقلب رسوند. کلی حال کردم. نمی‌شناختمش و تصمیم گرفتم که بشناسمش.

    من زودتر اومدم بیرون و منتظر شدم تا بیاد … ازش تشکر کردم و باب گفتگو رو باز کردم ولی هر چی بیشتر پیش میرفت بیشتر شوک میشدم از اینکه کامل منو میشناسه … به قول معروف آمارم رو داشت حتی یک سالی که من مشهد، مهمان بودم اونم بود ولی من اصلا یادم نمیومد. بسیار محجوب، آروم، با شخصیت و البته کمی شیطون بود.

    ناک‌اوت شده بودم در مقابل من که هیچی نمی‌دونستم اون کامل آمارم رو داشت.

    از همون روز اول حسرت خوردم که چرا در مرکز توجه‌ام نبوده.

    روزها گذشت و من تو «ضیافت» از سهمیه‌ی خودم و از طرف خودم دعوتش کردم.

    اینقدر این دختر خووب بود که تو اون جمع هم همگی دلشون می‌خواست اون برامون فال حافظ بگیره، ضیافت رو میگم.

    تو دفتر ضیافت نوشت: «و آن هنگام که مرا به مسلخ بردند

    تنها چیزی که قلبم را وادار به طپیدن میکرد بر زبان آوردم

    و با تمام وجود فریاد بر آوردم

    الهی! عشق تنها و تنها از آنِ توست

    نمی‌دانم چرا کسی صدای مرا نشنید

    اما دیدم

    خداوند با آن همه عظمت آرام گریـست …!»

    تو تعارف عشق، شماره ۱۸ بهش افتاد و شد «عشقِ۱۸»

    تو اردوی غربال‌بیز هم بود، خیلی دنبال فرصتی بودم تا باهاش گپ بزنم ولی مجال زیادی دست نیافت. خیلی هم تمایل نداشت … خیلی خیلی محجوب بود.

    دیگه خیلی ندیدمش … تو قرار ده ساله‌ی ضیافت هم که من بازداشت بودم و اصلا برگزار نشد.

    امشب به بهانه‌ی سریال «داستان ندیمه» و تو گروه بچه‌های دانشگاه، احوالش رو پرسیدم. همون‌قدر نجیب و همون‌قدر کمی شیطون بود. دو تا پسر داره و داشت شام درست می‌کرد.

    طاقت نیاوردم و علت برگزار نشدن ضیافت رو گفتم … انگار دنبال کسی میگشتم تا باهاش در این مورد گپ بزنم.

    شاید یه روزی و تو یه فرصتی باهاش صحبت کردم.

    ۳۰‌ام تولدشه و من از هولم امروز بهش گفتم.

    گوشه‌ی دفتر نوشته بود : «نیازمند، مستغنی، بی‌نیاز»

    #یار_قدیمی