همه جا آدمها مثل هماند
رنگ و لعابشون فرق داره ها ولی ذاتشون یکیه
همه جا آدمها مثل هماند
رنگ و لعابشون فرق داره ها ولی ذاتشون یکیه
هشتم تیر ماه، پنجاه و یکمین روز انفرادی بود. دوشنبه بود و روزِ خرید.
شکلات خریدم و سنایچ پرتقال. چشیدن طعمهای مورد علاقهام غیر قابل توصیف هست.
سیستم ایمنی بدنم به شدت ضعیف شده بود و تنها گزینه همین سنایچ پرتقال بود تا کمی ویتامین «ث» بهم برسه. فکر نمیکردم بخره … معمولا یکی دو قلم رو خودش خط میزد … اما برام خرید.
مثل همیشه تمام نوشتههای روی بستهبندی رو خوندم. چندین و چند بار!
تصمیم گرفتم برای پدر از همون کانال مخفی کمی از این شکلات بفرستم. باید برنامهریزی کنم.
دلم تنگ میشود، گاهی
برای حرفهای معمولی
برای حرفهای ساده
برای «چه هوای خوبی!»، «دیشب چه خوردی؟»
برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.»، «شادی پسر زائید.»
و چقدر خستهام از «چرا؟»
از «چگونه! »
خسته ام از سوالهای سخت٬ پاسخهای پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچهای تند
نشانههای بامعنا٬ بیمعنا
دلم تنگ میشود ، گاهی
برای
یک «دوستت دارم ساده»
دو «فنجان» قهوه داغ
سه «روز» تعطیلی در زمستان
چهار «خندهی» بلند
و
پنج «انگشت» دوست داشتنی.
«مصطفی مستور»“
امروز سالگرد تولدم بود، پس تولدم مبارک!
روایتِ چهارم خرداد ماه ۱۳۹۶
⁃ دیروز واسعی گفتش، فردا صبح اول وقت بیا تا هماهنگ کنم و بری پیش دادستان و باهاش صحبت کنی.
-شب قبل زنگ زدم به آیسییو، گفتن ضربانش ضعیف شده.
⁃ صبح ساعت ۷:۳۰ جلوی دادسرا بودم. تو ماشین منتظر بودم تا ساعت ۸ صبح بشه و در باز بشه تا برم پیش دادستان.
⁃ صبح ساعت ۷:۴۱ از آیسییو زنگ زد و خیلی به سختی و خیلی با احتیاط گفت مادر فوت کرده.
⁃ تو بیست دقیقهی باقیمونده تا باز شدن درها با خودم گفتم تلفنهام رو بزنم ولی فقط به مادرخانمم تونستم زنگ بزنم. گفتم شما به همه خبر بدین من نمیتونم.
⁃ درها باز شد و مستقیم رفتم پیش واسعی، اول وقت بود. سلام کردم و گفتم دیگه زحمت نکشین برای ملاقات با دادستان، حاج خانم فوت کردن و منم الان باید برم آیسییو. دارابی با شنیدنش رو صندلی وِلو شد.
⁃ اشک نریختم … اصلا … نه حتی وقتی دیدمش که کفنپوش بود، نه حتی وقتی که رفتم حرم طوافش دادن و هیشکی نبود هیشکی، فقط دو سه نفر از اقوام و پرسنل صادرات، ولی واسعی کارش رو انجام داد و پدر دقیقا برای لحظهی خاکسپاری رسید و …. اونجا اشک ریختم. به تنهایی خودم اشک ریختم. به حال خودم اشک ریختم. برای خودم.
⁃ اما … اما خوب شد که مادر نیست تا این روزهام رو ببینه.
عایا جواب بیعدالتی، عدالت است یا بخشش؟!
⁃ اون ورد پرس رو داری هنوز ؟
⁃ آره. فکر کنم باید به طرح توسعهاش فکر کنم.
⁃ همین که دلی و ساده هست با عشقه
چه ناباورانه میگذرد …
چهار فاکینگ سال !
+ یه روز یه جا به پشت سرمون نگاه میکنیم
روزی که دور نیست
جایی که دور نیست
- با امید اون روز میجنگیم
رفیق خوابالوی من
دوباره شروع شد
دوباره طپش قلب
دوباره خوندرد توی دست
دوباره بیقراری
دوباره بیخوابی
دوباره شبزندهداری
دوباره مرور وصیت
دوباره همون حال
دوباره همون احوال
دوباره همهی عکسهات رو مرور کردم مادرم
دوباره همون حس
دلم تنگه دوباره
رفت و منو تنها گذاشت
«چهار سال»
– اگه اذیتت نمیکنه اینجا نصبش کن.
+ نه. چرا اذیت کنه؟!
– گفتم شاید به یاد خاطرات تلخ بندازتت.
+ نه بابا. باشه فردا میزنم به دیوار
( چه ساده دروغ میگوییم. این نشانه «!» در برنامهنویسی مقادیر یا مفاهیم را «NOT» میکند بنابراین: «!نه»، «!خاطرات تلخ». اصلا مشکل گذشته نیست … مشکل اکنون است )
“