دلتنگ بودم.
دلگیر بودم.
دلنازک بودم.
دلم آش دوغ میخواست.
شکمو نیستم ولی آش دوغ بهانهای بود برای دلتنگیام، برای دلگیریم، برای دلنازکیم.
بهانهام رو گفتم، خواستم ازش … گفتم دیگه مادر نیست که برام آش دوغ درست کنه، میشه مامانت برام آش دوغ بپزه؟!
نگفت نه … ولی کاش میگفت.
بهم گفت، مامان مریضه نمیتونه بپزه.
فهمیدم که فهمیده آش دوغ بهانه است.
دلِ تنگم، دلِ گیرم، دلِ نازکم، شکست.
اشکالی نداره … در عوض بزرگ شدم.
به دلم گفتم شکمو نباش.
دو سال گذشته … امروز خودم آش دوغ درست کردم، خودم واسه خودم.
امروز به واسطهی همین آش دوغ، تا سر حد خفگی رفتم. دوغ رو قبل از مصرف امتحان کردم، بهش آلرژی داشتم، آبوروغن قاطی کردم. خودمم ترسیدم. اگه دختر آبانی نیومده بود حتما به کسی خبر میدادم که بیاد و کنار پرهام باشه، چون هر لحظه فکر میکردم ممکنه نفسم بالا نیاد.
ساعتم مرتب آلارم کمبود اکسیژن میداد و دائم توصیه به «breath » میکرد.
نفس بکش … نفس بکش … اینجا نفس غنیمته.
کمکم حالم جا اومد.
حالا دیگه اکرمم فهمید حالم بده، چون زنگ زد و مجبور شدم با اون صدای خش دار باهاش صحبت کنم.
تسلیم نشدم … آش دوغ میخواستم … آخرش درست کردم.
نخوردم و به کسی هم ندادم بخوره ولی بهانه رو از خودم گرفتم.
به خودم یاد دادم که دیگه خودت بلدی آش دوغ درست کنی، پس بهانه نیار.
کسی دلتنگ تو نیست، کسی دلش گیرِ تو نیست، دلنازک نباش.
موفق شدم. دلم دیگه تا بهانه ترشی جدیدش، بهانهای نداره.
بیچاره دلم
#آبانیها