شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

دسته: میراث

اینان در گذر زمان از میزبانی به میزبانی دیگه به ارث برده شده اند

  • همون همیشگی‌ها

    هیچی. همون زندگی مزخرف همیشگی!

    همون نقاب‌ها

    همون تظاهرها

    همون روزمرگی‌ها

    همون همیشگی‌ها

    همون دلتنگی‌ها

    همون غصه‌ها

    همون قصه‌ها

    همون حرف‌های ناگفته، نانوشته

    همون ها … عمیق‌تر … قوی‌تر …جری‌تر

  • چقدر پاییز رو دوست داشت

    دوباره اون عکس مادر رو اسطوری کردم

    وقتی دید اومد «پی‌وی»

    برام نوشت:

    «برای من خیلی مادری کرد

    به من جسارت داد

    به من قدرت داد

    از حدود ٢٠ سالگی ٧ سال نصف روزمو یعنی نصف دقایق بیداری‌ام رو کنارش بودم

    ازش زندگی کردن یاد میگرفتم

    یادم رفته بود که مادر نـدارم

    بارها و بارها وقتی با خودم فکر می‌کردم موفقیتی تو زندگیم داشتم؛ میخواستم بدو بدو برم زودی بهش زنگ بزنم و بگم که یه هو یادم میومد که دیگه نیست

    چقدر پاییز رو دوست داشت

    مگه میشه پاییز شروع بشه و دلتنگیم بیشتر نشه

    بین برگ‌های رنگیِ توی حیاط می‌نشستیم چای می‌خوردیم و حرف می‌زدیم و حرف می‌زدیم

    همیشه میگفت عاشق اینم که زیر بارون خیس بشم»

    و من براش خیلی کوتاه نوشتم:

    «دقیقا

    درسته

    ممنون»

    ولی خیلی بلند گریستم