هیچی. همون زندگی مزخرف همیشگی!
همون نقابها
همون تظاهرها
همون روزمرگیها
همون همیشگیها
همون دلتنگیها
همون غصهها
همون قصهها
همون حرفهای ناگفته، نانوشته
همون ها … عمیقتر … قویتر …جریتر
اینان در گذر زمان از میزبانی به میزبانی دیگه به ارث برده شده اند
هیچی. همون زندگی مزخرف همیشگی!
همون نقابها
همون تظاهرها
همون روزمرگیها
همون همیشگیها
همون دلتنگیها
همون غصهها
همون قصهها
همون حرفهای ناگفته، نانوشته
همون ها … عمیقتر … قویتر …جریتر
دوباره اون عکس مادر رو اسطوری کردم
وقتی دید اومد «پیوی»
برام نوشت:
«برای من خیلی مادری کرد
به من جسارت داد
به من قدرت داد
از حدود ٢٠ سالگی ٧ سال نصف روزمو یعنی نصف دقایق بیداریام رو کنارش بودم
ازش زندگی کردن یاد میگرفتم
یادم رفته بود که مادر نـدارم
بارها و بارها وقتی با خودم فکر میکردم موفقیتی تو زندگیم داشتم؛ میخواستم بدو بدو برم زودی بهش زنگ بزنم و بگم که یه هو یادم میومد که دیگه نیست
چقدر پاییز رو دوست داشت
مگه میشه پاییز شروع بشه و دلتنگیم بیشتر نشه
بین برگهای رنگیِ توی حیاط مینشستیم چای میخوردیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم
همیشه میگفت عاشق اینم که زیر بارون خیس بشم»
و من براش خیلی کوتاه نوشتم:
«دقیقا
درسته
ممنون»
ولی خیلی بلند گریستم