دوباره اون عکس مادر رو اسطوری کردم
وقتی دید اومد «پیوی»
برام نوشت:
«برای من خیلی مادری کرد
به من جسارت داد
به من قدرت داد
از حدود ٢٠ سالگی ٧ سال نصف روزمو یعنی نصف دقایق بیداریام رو کنارش بودم
ازش زندگی کردن یاد میگرفتم
یادم رفته بود که مادر نـدارم
بارها و بارها وقتی با خودم فکر میکردم موفقیتی تو زندگیم داشتم؛ میخواستم بدو بدو برم زودی بهش زنگ بزنم و بگم که یه هو یادم میومد که دیگه نیست
چقدر پاییز رو دوست داشت
مگه میشه پاییز شروع بشه و دلتنگیم بیشتر نشه
بین برگهای رنگیِ توی حیاط مینشستیم چای میخوردیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم
همیشه میگفت عاشق اینم که زیر بارون خیس بشم»
و من براش خیلی کوتاه نوشتم:
«دقیقا
درسته
ممنون»
ولی خیلی بلند گریستم