شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

دسته: میراث

اینان در گذر زمان از میزبانی به میزبانی دیگه به ارث برده شده اند

  • عجب متنی

    قلب من به این امید می‌تپد که تو هستی

    تویی وجود دارد

    که من می‌توانم آن را ببینم؛

    او را ببوسم

    او را در آغوش خود بفشارم

    و او را احساس کنم.

    شاملو

  • منگ و گیجم

    نمی‌دونم دیروز چطوری بوده ولی منگ و گیجم هنوز

     

    میگه از این به بعد نگران هیچی نباش … هیچیِ هیچی!

  • امروز

    امروز حالم بهتره

     

    بهترم میشه

  • ای وای بر من


    سخت‌ترین روز رو گذروندم … سرم داره می‌ترکه

     

    بدترینش این بود که یکی دو تا هم نیستند. بیشترند 😞

  • حمام

    حمام بهترین جا برای عقده‌گشایی است

     

    و من چقدر زیاد به حمام می‌روم این روزها

  • سخت می‌گذره

    خیلی سخت می‌گذره بهم

     

    طاقت میارم ولی خیلی بهم سخت می‌گذره … لبخندش فقط پای گوشیه و یعنی با اون (اون‌ها) خوشحاله و من نمی‌تونم خوشحالش کنم

  • لایه‌های پایین‌ترِ نهانی

    دقیقا رفتار و مَنِش یک بهمنی رو بروز داد … یعنی پنهان‌سازی در لایه‌های پایین‌تر

  • عمیق و مسموم

    در واقع این روابط خیلی عمیقه … خیلی

     

    خب ناکافی بودنِ من قطعا دلیلی بر عُمقش هست. به قدری این عمق ناباورانه است که بارها مرور می‌کنم و باور نمی‌کنم.

    چه بازی‌ای خوردم تو این زندگی‌ام.

     

    سال‌ها پیش در زمان بازداشت خیالم راحت بود که کسی هست تا هواش رو داشته باشه  … و حالا این هواداری داره خودِ من رو هم پشت سر میذاره.

     

    خیلی درگیرم که این رخداد درس و عبرتش برای من چیه؟ آیا اصلا باید تلاش کنم که نگه‌اش دارم یا باید رها کنم تا همون باد (یا هوا) ببرتش. خب در صورت رهایی، پس من چی؟!

     

    آیا زیادی حساس شدم؟ نه … زیاد حساس نشدم، چون جنس، کیفیت و عمق‌اش مسمومه و من این سم رو می‌شناسم. فرسایشی میشه و روح‌اش رو می‌خراشه.

     

     

  • مجبور شدم گفتم

    بالاخره با خودم کنار اومدم و بهش گفتم

    گفتم چقدر ازم دور شده

    گفتم چقدر برام سخته که ازم دور شده

    گفت عجب روزی شده امروز، منظورش بد بودن امروز بود

    من فقط به خاطر خودش این کارو کردم. فقط خودش

    مجبور شدم به خاطر خودش، به خودش بیارمش

  • ارتباط سمی

    خب …

    در واقع اونقدر این کیفیت روابط سمی شده که باید این صبر هفت ساله رو پایان بدم این سوخیدن و این کبودی و این گردن گرفتن بچه رو.

     

    هر چند می‌دونم پایانی نداره ولی صبوری هم به صلاح نیست. برای خودش ، فقط برای خودش