شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

دسته: میراث

اینان در گذر زمان از میزبانی به میزبانی دیگه به ارث برده شده اند

  • اینستاگرام

    تصمیم داشتم امروز برگردم به اینستاگرام چون امروز «After Spring» بود ولـی دیدم همچنان حوصله‌ی آدم‌ها رو ندارم!

  • تبریک تولد

    برای تبریک تولد از جملات زیبا و تاثیرگذار استفاده کنین

    مطمئن باشین تاثیری که دوست دارین رو می‌ذاره

    یه چیزایی تو این مایه‌ها

    -There is always something good coming.
    Remember that.

    همیشه یه چیز خوب تو راهه.
    اینو یادت باشه…☘

    یا این:

    – تولدت مبارکمون باشه قشنگِ باهوشِ جذابِ هیجان انگیزمون

    یا حتی این

    – You are the best person that i’hve good memories in my jobs 🥰

     

    انسان‌ها اگر درگیر افسردگی نباشند، روز تولدشون براشون مهمه کی و چی رو بهشون تبریک میگه!

  • دهه پنجم زندگی

    تُنسى، کأنَّکَ لم تَکُنْ
    تُنْسَى کمصرع طائرٍ

  • تراپیستم

    بهش می‌گم: «این روزا حالم خوب‌نیست. حال روحی ام. دِپرسم و حوصله ندارم.

    بلاتکلیفی و حس عقب موندن از زندگی دارم»

    بهم می‌گه: «خودتو با کسی مقایسه کردی؟»

    می‌گم: «نه»

    می‌گه: «پس تاثیر رژیم غذایی‌اته رو حال و هوات»

  • ته‌اش

    دیدین گفتم ته‌اش هیچی نیست

     

    #آبادان

  • خرداد ِ پر حادثه

     

    امان از این خرداد پر حادثه

     

  • سن‌خوزه

    مسترِ سیستم‌های اطلاعاتی‌اش رو تو کالیفرنیا گرفت

    دمش گرم …

    دو سال پیش که خبر قبولی‌اش رو بهم داد گفت «ببخشید دیگه از خوشحالی یکم خل شدم»

    اون روز به خاطر موضوعی، خیلی خیلی حالم گرفته بود، ولی امروز خیلی خیلی حالم بهتره.

     

    می‌گفت «زندگی خیلی زهرمار تر از این حرفاست»

    ولی من به امید روزی‌ام که به قول خودش به پشت سرمون نگاه کنیم و به خودمون افتخار کنیم

    رفیق خوابالوی من 😅

     

  • حس

    این حس لعنتی عقب افتادگی ول کن نیست

     

    کاذبه ولی غالبه

  • مثلا بدون عنوان

    این بار اون آمار گرفت

    گفتش واتس‌اپ رو اینستا کردی!

    گفتم از گردش روزگاره

    گفت خوب کردی

    همشهری خاله‌ی بزرگم بود

    مثل همشری خاله‌ی همسن من

    اصالتا اهل شهر شراب و شعر

    ازش خواسته بودم شماره تلفن بزرگترین غزل‌سرای معاصر رو برام گیر بیاره و در کمال ناباوری انجام داد

    با شاعرم گپ زدم و از اشعار کارنگی گفتیم، از سبک شعر کویر و از شاعری معمم در شهر سکونتم

    به پاس زحمتش دستورالعمل کیمیاگری به سبک برزیل رو بهش هدیه دادم و گفتم وقتی خوندی بهم بگو تا با هم تمرینات رو چک کنیم تا بتونی انجام بدی

    بعد از چند روز گفت خوندم، الکی گفت چون اگر خونده بود نباید بهم می‌گفت خوندم. فهمیدم ولی به روش نیاوردم

    گذشت … رفت به طواف، رفت به مامن عشاق، رفت به همه جاهایی که منم آرزوم بود، ولی با معرفت بود، ولایتی بود، اومد و اعتراف کرد

    گفتش من اعتراف میکنم اون دستورالعمل رو نخوندم

    اولش خودم رو زدم به فراموشی ولی بعدش نشد اصرار کنم.

    گفتم عه؟ اشکال نداره

    گفت هنوز دارمش میرم و میخونم

    نگفتم دیگه نخون چون ممکنه دچار فروپاشی عاطفی بشی، بعدش این بچه رو کی می‌خواد پرورش بده، نگفتم، چون می‌دونستم بازم نمی‌خونه

    قرار شد عکسش رو بفرسته و منم رفتم تا چیدمان استکان‌هام رو تغییر بدم تا گشایشی بشه در فروش کارفرمام؛ بلکه «حج» تجربه بشه

    اون خاله‌ی کوچیک، دلبری بوده و هست، دیداری در پیشه تاعموی جگرگوشه‌اش ، خودش رو که نه ولی جگرگوشه‌اش رو نیابتا در آغوش بگیره

    #ونوس

  • یزد

    ای کاش بازم برام از کوچه پس کوچه‌های یزد بفرستی

    مثل همون ۱۸ سال پیش

    مثل همون کوچه پس کوچه‌های «جواد»

    مثل همون پارس آلبالویی

    یا مثل همون تولد، یا حتی افطاریِ طاوری

    دلم برای اون یزد زیبا پر می‌کشه، همون یزد با خاکِ دامنگیر