این بار اون آمار گرفت
گفتش واتساپ رو اینستا کردی!
گفتم از گردش روزگاره
گفت خوب کردی
همشهری خالهی بزرگم بود
مثل همشری خالهی همسن من
اصالتا اهل شهر شراب و شعر
ازش خواسته بودم شماره تلفن بزرگترین غزلسرای معاصر رو برام گیر بیاره و در کمال ناباوری انجام داد
با شاعرم گپ زدم و از اشعار کارنگی گفتیم، از سبک شعر کویر و از شاعری معمم در شهر سکونتم
به پاس زحمتش دستورالعمل کیمیاگری به سبک برزیل رو بهش هدیه دادم و گفتم وقتی خوندی بهم بگو تا با هم تمرینات رو چک کنیم تا بتونی انجام بدی
بعد از چند روز گفت خوندم، الکی گفت چون اگر خونده بود نباید بهم میگفت خوندم. فهمیدم ولی به روش نیاوردم
گذشت … رفت به طواف، رفت به مامن عشاق، رفت به همه جاهایی که منم آرزوم بود، ولی با معرفت بود، ولایتی بود، اومد و اعتراف کرد
گفتش من اعتراف میکنم اون دستورالعمل رو نخوندم
اولش خودم رو زدم به فراموشی ولی بعدش نشد اصرار کنم.
گفتم عه؟ اشکال نداره
گفت هنوز دارمش میرم و میخونم
نگفتم دیگه نخون چون ممکنه دچار فروپاشی عاطفی بشی، بعدش این بچه رو کی میخواد پرورش بده، نگفتم، چون میدونستم بازم نمیخونه
قرار شد عکسش رو بفرسته و منم رفتم تا چیدمان استکانهام رو تغییر بدم تا گشایشی بشه در فروش کارفرمام؛ بلکه «حج» تجربه بشه
اون خالهی کوچیک، دلبری بوده و هست، دیداری در پیشه تاعموی جگرگوشهاش ، خودش رو که نه ولی جگرگوشهاش رو نیابتا در آغوش بگیره
#ونوس