اُردیبهشت
همیشه میگفتم خرداد پُر حادثه است ولی دارم فکر میکنم که اُردیبهشت مخصوصا ۱۹ام، ۲۰ام و ۲۱ام اش شاید پر حادثهتر باشه البته نه … ۴ خرداد بزرگترینشون هست. روز فوت مادر!
روایت خواب هایم
اینان در گذر زمان از میزبانی به میزبانی دیگه به ارث برده شده اند
همیشه میگفتم خرداد پُر حادثه است ولی دارم فکر میکنم که اُردیبهشت مخصوصا ۱۹ام، ۲۰ام و ۲۱ام اش شاید پر حادثهتر باشه البته نه … ۴ خرداد بزرگترینشون هست. روز فوت مادر!
چقدر تغییر کردی دخترخاله امسال تو ۴۱ رو فوت کردی و من ۳۹ رو فوت خواهم کرد ولی مثل همون قدیما انگار ۱۰ سال از من بزرگتر و عاقلتری مرسی که اولین کسی بودی که از شهرتون برای فوت مادر زنگ زدی همیشه تو یادم هست و مرتبا تکرار میشه 🌹🌹🌹 #مریم_حیدرزاده
امشب از اون شباست که مثل حال و احوالم بارونیه بغضی بزرگ که گلوم و قلبم رو فشار میده لعنت به این زندگی یه روزی یه جوری یه طوری میرم که انگار هیچوقت نبودم دلهره دارم از ساعت ۱۲ امشب بیتابم در دیدارش نمک پاشیدن به زخمم طبیعی شده … همیشه هم منم که اشتباهیام … ادامه مطلب …
حماقت بشر و به طور خاص، تو؛ انتها نداره؟ چرا فکر میکنی رفتن به آرامستان حال من رو بهتر میکنه؟ چرا فکر میکنی پوشیدن لباس های اون درگذشته و اعلامش که این لباسِ اونه حال منو بهتر میکنه؟ چرا فکر میکنی ضبط صدای اون و قاب گرفتنش و یه جورایی جاودانه کردنش، و از همه … ادامه مطلب …
خاله کوچیکه … چقدر دنیا کوچیکه ☺️☺️☺️
چقدر این روزها، بودن در کنارت رو کم دارم
بهم میگه: «چرا دیگه چند وقته صفحهتون چیزی نمیذارین» بهش میگم: «😔» بهم میگه: «رفتم دیدم خیلی وقته چیزی نذاشتین» بهش میگم: «باز با خودم قهرم» بهم میگه: «من با یکی دیگه قهرم» هیچی نمیگم بهم میگه: «مزاحم نباشم» بهش میگم: «نیستین» بهش میگم: «با کی قهری؟ با من؟» بهم میگه: «نه ولی کمکم باید … ادامه مطلب …
آگاهی برای من حسِّ اون «نامیرایی» رو داره که دیگه از زندگی کردن خسته شده ولی نمیتونه بهش خاتمه بده درست مثل «adaline»، ناآگاهی براش شروع رهایی از بَنده! آگاهی برای من حسِّ اون محکوم به «محروم از جامعه» رو داره که اگر … اگر معجزهای بشه و حکمش بشکنه؛ تازه میشه «اَبَد» درست مثل … ادامه مطلب …
گاهی آنقدر بدم میآید که حس می کنم باید رفت باید از این جماعت پُرگو گریخت واقعا میگویم گاهی دلم میخواهد بگریزم از اینجا حتی از اسمم، از اشاره، از حروف، از این جهانِ بیجهت که میا، که مگو، که مپرس! گاهی دلم میخواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا، گوشهی دوری گمنام حوالی جایی … ادامه مطلب …
. ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ … ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ … ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ … ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ … ﻭ ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ … ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺷﻌﻔﯽ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ … ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ … هر جای دنیا میخواهی باش …. من احساسم را با همین دست نوشته ها … ادامه مطلب …