۴۸ ساعت بعد از تزریق واکسن سینوفارم دندون ششامم که سه سال و اندیه ایمپلمنت شده درد گرفت. اولش تحویل نگرفتم ولی هی بدتر میشد. سهشنبه رفتم پیش جمشید، معاینه کرد و گفت نمیفهمم که چرا باید درد داشته باشه ولی اگه اصرار داری با یک نفر دیگه باید مشورت کنیم؛ بعدش تصمیم بگیریم. نوبت مشاوره گذاشت برای یکشنبهی بعدش ولی من از همون پنجشنبه دردم شدید شد و ایمپلنته هم کاملا لق شد یعنی شش روز بعد از واکسن. از پنجشنبه تا شنبه یه ورق ژلوفن خوردم، دائم اسپری بیحسی میزدم و عملا چیزی نمیتونستم بخورم چون دیگه دندونام به هم نمیرسید. شنبه اورژانسی رفتم کلینیک … جمشید و من کُلی اذیت شدیم ولی بالاخره ایمپلنت رو درآورد و مراحل ترمیم شروع شد. به علت نامشخصی دندونم بیحس نمیشد و فکر کنم ۱۰ بار تزریق کرد … خیلی درد کشیدم و اینها هیچ بودن … دردهایی که کشیدم در نظرم چیزی نبودن چون این دندون شیشم یـد طولائی در آزار من داره. از پر کردنش توسط اون دکتر مُفنگی شروع شد که متاسفانه با معرفی پدر رفتم پیشش … دکتری شدیدا ارزشی، ریشو و مذهبی، بدون منشی با کُلی آیه و حدیث و شمایل به در و دیوار مطباش. ایشون حتی دستیار هم نداشت. مثلا عصبکشی کرد و در طول اون مدت من دیدم یه نفر داخل مطب داره سعی میکنه چیزی رو تعمیر کنه. بعد از اتمام کارِ من، کار اون آقا هم تموم شد و به دکتر گفت دستگاه استریلتون درست شد، و دکتر میگفت که آره … چند روز بود که دوباره خراب شده. من همونجا شدیدا حس بدی بهم دست داد که یعنی این تجهیزات حتی استریل نبودند؟ دیگه پیشش نرفتم … تا اینکه باز درد گرفت، رفتم پیش دکتر خودم، شهیار؛ بهش گفتم عصبکشی کرده ولی من درد دارم، بعد از کلی معاینه و عکس گفت جالبه … زنگ زد به استادش و شرح ماجرا رو با کُلی اصطلاحِ انگلیسی گفت و ازش مشاوره گرفت. نهایتا منو به دکتر آقاسی معرفی کرد و ضمن همراهی کردنِ نامه، تلفنی هم بهش خبر داد که این کِیس جالب با مشورت استاد فلانی میاد پیش تو. دو سه جلسه رفتم و مجددا عصبکشی یا همون درمان ریشه انجام شد با پانسمان موقت ارجاع شدم به یک ماهِ بعد. روزهای سختی بود … تو اوج بحران بودیم و هر حس این دندونِ شیشم در ذهن و وجودم حک میشد. به واسطهی بحران نرسیدم سر موعد برم برای ادامهی کار و نهایتا بازدادشت شدم. حالا دیگه بیش از دو ماه از درمانریشهی دکتر آقاسی میگذشت و اون پانسمانِ موقت تقریبا ریخته بود. تو انفرادی هیچ آبجکتی نداشتم و این قانون اونجاست. تو همون روزهای اولِ انفرادی با اون حجم فشار روانی و بازجویی و تهدید و شکنجه، این دندون شیشم کاملا خالی شد و تبدیل به یک حفرهی تو خالی شد. خوشبختانه دیگه درد نداشت ولی تبدیل شده بود به یک مرکز فساد. دوباره رو اعصابم بود. مجبور بودم از سهمیهی خریدِ ۳ قلمِ دوشنبههام، یک سهمیه رو به سیب اختصاص بدم … چرا؟؟؟ چون از سیخِ سیب میتونستم به عنوان خلال دندون استفاده کنم … هر چند چهارشنبهها همون سیخها رو هم ازم میگرفتن ولی بالاخره بود و سیکلهای اون رو طوری تنظیم میکردم که همیشه یه دونه سیخِ سیب داشته باشم. دوران بدی بود … این قدر اون حفره رو سیخ زده بودم که حس میکردم وسیعتر شده. وقتی منتقل شدم به جزیره، بعد از ۹۶ روز خودم رو تو آینه قدیِ بند ۴ دیدم و اول از همه دندون شیشم رو ورانداز کردم … خوب بود ولی کمی از سختیه سیخ سیب آزرده شده بود . متعجب بودم که فروشگاه جزیره خلال دندون داره و سریع خریدم. در طول دو سال و ۱ روزی که بازداشت بودم و در جزیره بودم برای دندونپزشکی اقدام نکردم حتی اون پیرمردِ همبندیام که اذان و دعاها رو از جایگاه قرائت میکرد منو یه دوشنبه که دندونپزشک میومد، به زور برای معاینه برد بهداری، آخه رابط هم بود ولی راستش از سرایت ایدز و بیماریهای دیگه ترسیدم و هیچ کاریاش نکردم. باهاش خو گرفته بودم … یه مدتی میخارید و کم کم اون حفره با چیزی از جنس لثه پُر شد.ولی حساش و احساسش همیشه باهام بود. بعد از جزیره همون سال ۹۶ برای ایمپلنتش اقدام کردم و راحت شدم. امــا از یکشنبه پیش که درد گرفت؛ تا امروز که از دهنم خارج شد، جدای از درد شدید و بُهت مجدد پزشک و مشورت گرفتن از چند نفر، اون حسِ حک شده در وجودم تو مطب شهیار، پیش آقاسی ، تو انفرادی، سیخ سیب و تمام دقایق جزیره، بند بند وجودم رو آزرد. لعنت به این زندگی!