شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

نویسنده: SAM

  • سکوت

    آدم‌ها فراموش نمی‌کنند، فقط دیگر ساکت می‌شوند

    ژوان هریس

  • ۱۰۱

    ۱۴:۳۰ بود

    رفتم ۱۰۱

    بند ۵

    این‌همه آدم محکوم به مرگ ، یه‌جا ندیده بودم

    میثم هوام رو داشت. برام پرتقال آورد. البته کِش رفته بود

  • ۲۵۸۴

    تو کوچه‌ی ما هم بالاخره عروسی میشه!

    دیشب بالاخره بر خلاف همیشه خواب دیدم از زندان فرار کردم😐

  • قرار

    قرارنبود بچه‌ها بازی باشن، ولی قرار شد.

    قرار نبود اینقدر طولانی بشه، ولی قرار شد.

    الانم میگین نگران نباشین قرار نیست اتفاقی بیافته، ولی مگه میشه نگران نبود؟!

    بی قرارم

  • باجناق پسر دایی مادرم

    – این تهمت‌های تلخ آزارت نمی‌دهد؟!

    +این آسیاب به نوبت است …!

  • موقعیت مشابه

    یه اعتیاد پیدا کردم که تو هر موقعیتی با خودم میگم اکه مادر بود الان چی میگفت؟! الان چیکار میگرد؟!

    ???

  • روز ۴۳‌ام

    امروز طولانی‌ترین روز سال است. تو «جزیره» نه تنها ساعت نداشتم بلکه همیشه ساعت رو قصدمند بهم اشتباه اعلام می‌کردن. از پنجره‌ی کوچیک بالای سلول، کمی آفتاب می‌تابید و من روز اولِ ورود نشونه گذاشته بودم اونجایی که آفتاب می‌تابید. امروز که خورشید به انقلاب تابستانی میرسید، همه چیز رول‌بک میشد. یعنی باز آفتاب کم‌کم میرسید به همون نشونه‌ی روز اول.

    امیدداشتم که از نشونه‌ام رد نشه. آخه امروز روز ۴۳‌ام بود.

    روز ۴۳‌ام: برق‌ها قطع شد و چراغ سلولم سوخت. هوا خیلی گرم شد، بدون کولر واقعا دیوانه‌کننده بود.

  • یادآوری لحظات بد

    اخبار این چند روزه، مستقل از صحت‌اش یا تاییدش، مثل قصاص و بازداشت و … من رو دوباره به یاد لحظات دوران حبس انداخت.

    لحظاتی که برای آخرین ملاقات با خانواده می‌رفتند.

    لحظاتی که کاغذ و قلم برای وصیت‌نامه بهشون می‌دادم.

    لحظاتی که با سمند سفید در معیت پلیس امـنیت بودم.

    لحظاتی که با لباس آبیِ‌راه‌راه از ۵ صبح برای اعزام به دادسرا، کف بسته، تحمل می‌کردم.

    و هزاران لحظه که از درون تهی‌ام میکنه.

  • همون همیشگی‌ها

    هیچی. همون زندگی مزخرف همیشگی!

    همون نقاب‌ها

    همون تظاهرها

    همون روزمرگی‌ها

    همون همیشگی‌ها

    همون دلتنگی‌ها

    همون غصه‌ها

    همون قصه‌ها

    همون حرف‌های ناگفته، نانوشته

    همون ها … عمیق‌تر … قوی‌تر …جری‌تر

  • چقدر پاییز رو دوست داشت

    دوباره اون عکس مادر رو اسطوری کردم

    وقتی دید اومد «پی‌وی»

    برام نوشت:

    «برای من خیلی مادری کرد

    به من جسارت داد

    به من قدرت داد

    از حدود ٢٠ سالگی ٧ سال نصف روزمو یعنی نصف دقایق بیداری‌ام رو کنارش بودم

    ازش زندگی کردن یاد میگرفتم

    یادم رفته بود که مادر نـدارم

    بارها و بارها وقتی با خودم فکر می‌کردم موفقیتی تو زندگیم داشتم؛ میخواستم بدو بدو برم زودی بهش زنگ بزنم و بگم که یه هو یادم میومد که دیگه نیست

    چقدر پاییز رو دوست داشت

    مگه میشه پاییز شروع بشه و دلتنگیم بیشتر نشه

    بین برگ‌های رنگیِ توی حیاط می‌نشستیم چای می‌خوردیم و حرف می‌زدیم و حرف می‌زدیم

    همیشه میگفت عاشق اینم که زیر بارون خیس بشم»

    و من براش خیلی کوتاه نوشتم:

    «دقیقا

    درسته

    ممنون»

    ولی خیلی بلند گریستم