روایتِ چهارم خرداد ماه ۱۳۹۶
⁃ دیروز واسعی گفتش، فردا صبح اول وقت بیا تا هماهنگ کنم و بری پیش دادستان و باهاش صحبت کنی.
-شب قبل زنگ زدم به آیسییو، گفتن ضربانش ضعیف شده.
⁃ صبح ساعت ۷:۳۰ جلوی دادسرا بودم. تو ماشین منتظر بودم تا ساعت ۸ صبح بشه و در باز بشه تا برم پیش دادستان.
⁃ صبح ساعت ۷:۴۱ از آیسییو زنگ زد و خیلی به سختی و خیلی با احتیاط گفت مادر فوت کرده.
⁃ تو بیست دقیقهی باقیمونده تا باز شدن درها با خودم گفتم تلفنهام رو بزنم ولی فقط به مادرخانمم تونستم زنگ بزنم. گفتم شما به همه خبر بدین من نمیتونم.
⁃ درها باز شد و مستقیم رفتم پیش واسعی، اول وقت بود. سلام کردم و گفتم دیگه زحمت نکشین برای ملاقات با دادستان، حاج خانم فوت کردن و منم الان باید برم آیسییو. دارابی با شنیدنش رو صندلی وِلو شد.
⁃ اشک نریختم … اصلا … نه حتی وقتی دیدمش که کفنپوش بود، نه حتی وقتی که رفتم حرم طوافش دادن و هیشکی نبود هیشکی، فقط دو سه نفر از اقوام و پرسنل صادرات، ولی واسعی کارش رو انجام داد و پدر دقیقا برای لحظهی خاکسپاری رسید و …. اونجا اشک ریختم. به تنهایی خودم اشک ریختم. به حال خودم اشک ریختم. برای خودم.
⁃ اما … اما خوب شد که مادر نیست تا این روزهام رو ببینه.
عایا جواب بیعدالتی، عدالت است یا بخشش؟!