شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

سالگرد فوت مادر

روایتِ چهارم خرداد ماه ۱۳۹۶

⁃ دیروز واسعی گفتش، فردا صبح اول وقت بیا تا هماهنگ کنم و بری پیش دادستان و باهاش صحبت کنی.

-شب قبل زنگ زدم به آی‌سی‌یو، گفتن ضربانش ضعیف شده.

⁃ صبح ساعت ۷:۳۰ جلوی دادسرا بودم. تو ماشین منتظر بودم تا ساعت ۸ صبح بشه و در باز بشه تا برم پیش دادستان.

⁃ صبح ساعت ۷:۴۱ از آی‌سی‌یو زنگ زد و خیلی به سختی و خیلی با احتیاط گفت مادر فوت کرده.

⁃ تو بیست دقیقه‌ی باقی‌مونده تا باز شدن درها با خودم گفتم تلفن‌هام رو بزنم ولی فقط به مادرخانمم تونستم زنگ بزنم. گفتم شما به همه خبر بدین من نمیتونم.

⁃ درها باز شد و مستقیم رفتم پیش واسعی، اول وقت بود. سلام کردم و گفتم دیگه زحمت نکشین برای ملاقات با دادستان، حاج خانم فوت کردن و منم الان باید برم آی‌سی‌یو. دارابی با شنیدنش رو صندلی وِلو شد.

⁃ اشک نریختم … اصلا … نه حتی وقتی دیدمش که کفن‌پوش بود، نه حتی وقتی که رفتم حرم طوافش دادن و هیشکی نبود هیشکی، فقط دو سه نفر از اقوام و پرسنل صادرات، ولی واسعی کارش رو انجام داد و پدر دقیقا برای لحظه‌ی خاکسپاری رسید و …. اونجا اشک ریختم. به تنهایی خودم اشک ریختم. به حال خودم اشک ریختم. برای خودم.

⁃ اما … اما خوب شد که مادر نیست تا این روزهام رو ببینه.

عایا جواب بی‌عدالتی، عدالت است یا بخشش؟!

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *