شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

دسته: میراث

اینان در گذر زمان از میزبانی به میزبانی دیگه به ارث برده شده اند

  • زنگید

    زنگ زد … تماس گرفت … مثل اولین تماس من که فقط باید میگفتم … جام خوبه، حالم خوبه و نگران نباشین ولی همه دروغ. چون حرف‌های من نبود، حرف‌های اونها بود.

    پرسید: کجایی؟!

    گفتیم: پیش پرهام

    😔😔😔

    #تضاد

  • مرگ

    «به نظرت بعد از مرگ برای ما چه اتفاقی میافته؟»

    «میدونم که اونهایی که دوست‌مون دارن، دلتنگ‌مون میشن…»

    Keanu Reeves

  • اینستا، توئیتر، ویرو … اِنی‌وِر!

    همه جا آدم‌ها مثل هم‌اند

    رنگ و لعاب‌شون فرق داره ها ولی ذات‌شون یکیه

  • پنجاه و یکمین روز انفرادی

    هشتم تیر ماه، پنجاه و یکمین روز انفرادی بود. دوشنبه بود و روزِ خرید.

    شکلات خریدم و سن‌ایچ پرتقال. چشیدن طعم‌های مورد علاقه‌ام غیر قابل توصیف هست.

    سیستم ایمنی بدنم به شدت ضعیف شده بود و تنها گزینه همین سن‌ایچ پرتقال بود تا کمی ویتامین «ث» بهم برسه. فکر نمیکردم بخره … معمولا یکی دو قلم رو خودش خط میزد … اما برام خرید.

    مثل همیشه تمام نوشته‌های روی بسته‌بندی رو خوندم. چندین و چند بار!

    تصمیم گرفتم برای پدر از همون کانال مخفی کمی از این شکلات بفرستم. باید برنامه‌ریزی کنم.

  • «ابدیت» چه تعبیر زیبایی

    دلم تنگ می‌شود، گاهی

    برای حرف‌های معمولی

    برای حرف‌های ساده

    برای «چه هوای خوبی!»، «دیشب چه خوردی؟»

    برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.»، «شادی پسر زائید.»

    و چقدر خسته‌ام از «چرا؟»

    از  «چگونه! »

    خسته ام از سوال‌های سخت٬ پاسخ‌های پیچیده

    از کلمات سنگین

    فکرهای عمیق

    پیچ‌های تند

    نشانه‌های بامعنا٬ بی‌معنا

    دلم تنگ می‌شود ، گاهی

    برای

    یک «دوستت دارم ساده»

    دو «فنجان» قهوه داغ

    سه «روز» تعطیلی در زمستان

    چهار «خنده‌ی» بلند 

    و

    پنج «انگشت» دوست داشتنی.

                                                            «مصطفی مستور»

  • زادروز

    امروز سالگرد تولدم بود، پس تولدم مبارک!

  • سالگرد فوت مادر

    روایتِ چهارم خرداد ماه ۱۳۹۶

    ⁃ دیروز واسعی گفتش، فردا صبح اول وقت بیا تا هماهنگ کنم و بری پیش دادستان و باهاش صحبت کنی.

    -شب قبل زنگ زدم به آی‌سی‌یو، گفتن ضربانش ضعیف شده.

    ⁃ صبح ساعت ۷:۳۰ جلوی دادسرا بودم. تو ماشین منتظر بودم تا ساعت ۸ صبح بشه و در باز بشه تا برم پیش دادستان.

    ⁃ صبح ساعت ۷:۴۱ از آی‌سی‌یو زنگ زد و خیلی به سختی و خیلی با احتیاط گفت مادر فوت کرده.

    ⁃ تو بیست دقیقه‌ی باقی‌مونده تا باز شدن درها با خودم گفتم تلفن‌هام رو بزنم ولی فقط به مادرخانمم تونستم زنگ بزنم. گفتم شما به همه خبر بدین من نمیتونم.

    ⁃ درها باز شد و مستقیم رفتم پیش واسعی، اول وقت بود. سلام کردم و گفتم دیگه زحمت نکشین برای ملاقات با دادستان، حاج خانم فوت کردن و منم الان باید برم آی‌سی‌یو. دارابی با شنیدنش رو صندلی وِلو شد.

    ⁃ اشک نریختم … اصلا … نه حتی وقتی دیدمش که کفن‌پوش بود، نه حتی وقتی که رفتم حرم طوافش دادن و هیشکی نبود هیشکی، فقط دو سه نفر از اقوام و پرسنل صادرات، ولی واسعی کارش رو انجام داد و پدر دقیقا برای لحظه‌ی خاکسپاری رسید و …. اونجا اشک ریختم. به تنهایی خودم اشک ریختم. به حال خودم اشک ریختم. برای خودم.

    ⁃ اما … اما خوب شد که مادر نیست تا این روزهام رو ببینه.

    عایا جواب بی‌عدالتی، عدالت است یا بخشش؟!

  • نوه‌ی تیمسار

    ⁃ اون ورد پرس رو داری هنوز ؟

    ⁃ آره. فکر کنم باید به طرح توسعه‌اش فکر کنم.

    ⁃ همین که دلی و ساده هست با عشقه

  • Today

    چه ناباورانه می‌گذرد …

    چهار فاکینگ سال !

  • ندایی از اون پشت مشتا

    ‏+ یه روز یه جا به پشت سرمون نگاه میکنیم

    ‏روزی که دور نیست

    ‏جایی که دور نیست

    ‏- با امید اون روز میجنگیم

     

    رفیق خوابالوی من