Today
چه ناباورانه میگذرد … چهار فاکینگ سال !
روایت خواب هایم
اینان در گذر زمان از میزبانی به میزبانی دیگه به ارث برده شده اند
چه ناباورانه میگذرد … چهار فاکینگ سال !
+ یه روز یه جا به پشت سرمون نگاه میکنیم روزی که دور نیست جایی که دور نیست - با امید اون روز میجنگیم رفیق خوابالوی من
دوباره شروع شد دوباره طپش قلب دوباره خوندرد توی دست دوباره بیقراری دوباره بیخوابی دوباره شبزندهداری دوباره مرور وصیت دوباره همون حال دوباره همون احوال دوباره همهی عکسهات رو مرور کردم مادرم دوباره همون حس دلم تنگه دوباره رفت و منو تنها گذاشت «چهار سال»
– اگه اذیتت نمیکنه اینجا نصبش کن. + نه. چرا اذیت کنه؟! – گفتم شاید به یاد خاطرات تلخ بندازتت. + نه بابا. باشه فردا میزنم به دیوار ( چه ساده دروغ میگوییم. این نشانه «!» در برنامهنویسی مقادیر یا مفاهیم را «NOT» میکند بنابراین: «!نه»، «!خاطرات تلخ». اصلا مشکل گذشته نیست … مشکل اکنون … ادامه مطلب …
آدمها فراموش نمیکنند، فقط دیگر ساکت میشوند ژوان هریس
۱۴:۳۰ بود رفتم ۱۰۱ بند ۵ اینهمه آدم محکوم به مرگ ، یهجا ندیده بودم میثم هوام رو داشت. برام پرتقال آورد. البته کِش رفته بود
تو کوچهی ما هم بالاخره عروسی میشه! دیشب بالاخره بر خلاف همیشه خواب دیدم از زندان فرار کردم😐
قرارنبود بچهها بازی باشن، ولی قرار شد. قرار نبود اینقدر طولانی بشه، ولی قرار شد. الانم میگین نگران نباشین قرار نیست اتفاقی بیافته، ولی مگه میشه نگران نبود؟! بی قرارم
– این تهمتهای تلخ آزارت نمیدهد؟! +این آسیاب به نوبت است …!
یه اعتیاد پیدا کردم که تو هر موقعیتی با خودم میگم اکه مادر بود الان چی میگفت؟! الان چیکار میگرد؟! ???