روز ۴۳‌ام

امروز طولانی‌ترین روز سال است. تو «جزیره» نه تنها ساعت نداشتم بلکه همیشه ساعت رو قصدمند بهم اشتباه اعلام می‌کردن. از پنجره‌ی کوچیک بالای سلول، کمی آفتاب می‌تابید و من روز اولِ ورود نشونه گذاشته بودم اونجایی که آفتاب می‌تابید. امروز که خورشید به انقلاب تابستانی میرسید، همه چیز رول‌بک میشد. یعنی باز آفتاب کم‌کم … ادامه مطلب …

یادآوری لحظات بد

اخبار این چند روزه، مستقل از صحت‌اش یا تاییدش، مثل قصاص و بازداشت و … من رو دوباره به یاد لحظات دوران حبس انداخت. لحظاتی که برای آخرین ملاقات با خانواده می‌رفتند. لحظاتی که کاغذ و قلم برای وصیت‌نامه بهشون می‌دادم. لحظاتی که با سمند سفید در معیت پلیس امـنیت بودم. لحظاتی که با لباس … ادامه مطلب …

همون همیشگی‌ها

هیچی. همون زندگی مزخرف همیشگی! همون نقاب‌ها همون تظاهرها همون روزمرگی‌ها همون همیشگی‌ها همون دلتنگی‌ها همون غصه‌ها همون قصه‌ها همون حرف‌های ناگفته، نانوشته همون ها … عمیق‌تر … قوی‌تر …جری‌تر

چقدر پاییز رو دوست داشت

دوباره اون عکس مادر رو اسطوری کردم وقتی دید اومد «پی‌وی» برام نوشت: «برای من خیلی مادری کرد به من جسارت داد به من قدرت داد از حدود ٢٠ سالگی ٧ سال نصف روزمو یعنی نصف دقایق بیداری‌ام رو کنارش بودم ازش زندگی کردن یاد میگرفتم یادم رفته بود که مادر نـدارم بارها و بارها … ادامه مطلب …