از ماجرای نگین برام گفت
خیلی آشفته شدم
میگه هر روز که از جلوی فارابی رد میشم باهاش گپ میزنم.
میگه هر روز یا یک روز درمیون احوالش رو میپرسم و به منم میگه که چطوره
بهش میگم؛ اصلا نمیتونم بهش زنگ بزنم. نمیدونم چی باید بهش بگم
میگه بهش گفتم همینو
گفته، همه همینو میگن.
خیلی سخته … خیلی
دیدگاهتان را بنویسید