شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

نگین

از ماجرای نگین برام گفت
خیلی آشفته شدم
میگه هر روز که از جلوی فارابی رد می‌شم باهاش گپ می‌زنم.
میگه هر روز یا یک روز درمیون احوالش رو می‌پرسم و به منم میگه که چطوره
بهش میگم؛ اصلا نمی‌تونم بهش زنگ بزنم. نمی‌دونم چی باید بهش بگم
میگه بهش گفتم همینو

گفته، همه همینو میگن.

خیلی سخته … خیلی

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *