شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

عفت جوون

تو مدت زمان بستری، دائما ازم خبر می‌گرفت.

امیر که اومد، گفت می‌خواستن بیان، من گفتم نه. احساس کردم تو شرایط بیمارستان معذب باشین.

تو اولین فرصت برام گل فرستاد. زنگ زدیم و منم صحبت کردم.

همون اول، مثل همیشه گفت: «تو برا من مثل امیر هستی».

مثل همیشه گفت: «تو اون روزهای خاکستری، آشنایی با شما بزرگ‌ترین موهبت بود».

کمی گپ زدیم.

در انتها گفت: «من که نمی‌تونم جای مادرت باشم ولی سعی کردم جای خالی‌اش رو پر کنم».

نـتونستم بهش بگم، دقیقا موفق شدی و صددرصد جاش رو برام پر کردی ولی لحظه‌لحظه‌ی محبت‌هاش عمیقا با خودم می‌گفتم، اگه مادر بود، همین کارو می‌کرد … همین کارو می‌کرد.

«دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب»

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *