شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

  • چقدر پاییز رو دوست داشت

    دوباره اون عکس مادر رو اسطوری کردم

    وقتی دید اومد «پی‌وی»

    برام نوشت:

    «برای من خیلی مادری کرد

    به من جسارت داد

    به من قدرت داد

    از حدود ٢٠ سالگی ٧ سال نصف روزمو یعنی نصف دقایق بیداری‌ام رو کنارش بودم

    ازش زندگی کردن یاد میگرفتم

    یادم رفته بود که مادر نـدارم

    بارها و بارها وقتی با خودم فکر می‌کردم موفقیتی تو زندگیم داشتم؛ میخواستم بدو بدو برم زودی بهش زنگ بزنم و بگم که یه هو یادم میومد که دیگه نیست

    چقدر پاییز رو دوست داشت

    مگه میشه پاییز شروع بشه و دلتنگیم بیشتر نشه

    بین برگ‌های رنگیِ توی حیاط می‌نشستیم چای می‌خوردیم و حرف می‌زدیم و حرف می‌زدیم

    همیشه میگفت عاشق اینم که زیر بارون خیس بشم»

    و من براش خیلی کوتاه نوشتم:

    «دقیقا

    درسته

    ممنون»

    ولی خیلی بلند گریستم