قرار

قرارنبود بچه‌ها بازی باشن، ولی قرار شد. قرار نبود اینقدر طولانی بشه، ولی قرار شد. الانم میگین نگران نباشین قرار نیست اتفاقی بیافته، ولی مگه میشه نگران نبود؟! بی قرارم

موقعیت مشابه

یه اعتیاد پیدا کردم که تو هر موقعیتی با خودم میگم اکه مادر بود الان چی میگفت؟! الان چیکار میگرد؟! ???

روز ۴۳‌ام

امروز طولانی‌ترین روز سال است. تو «جزیره» نه تنها ساعت نداشتم بلکه همیشه ساعت رو قصدمند بهم اشتباه اعلام می‌کردن. از پنجره‌ی کوچیک بالای سلول، کمی آفتاب می‌تابید و من روز اولِ ورود نشونه گذاشته بودم اونجایی که آفتاب می‌تابید. امروز که خورشید به انقلاب تابستانی میرسید، همه چیز رول‌بک میشد. یعنی باز آفتاب کم‌کم … ادامه مطلب …

یادآوری لحظات بد

اخبار این چند روزه، مستقل از صحت‌اش یا تاییدش، مثل قصاص و بازداشت و … من رو دوباره به یاد لحظات دوران حبس انداخت. لحظاتی که برای آخرین ملاقات با خانواده می‌رفتند. لحظاتی که کاغذ و قلم برای وصیت‌نامه بهشون می‌دادم. لحظاتی که با سمند سفید در معیت پلیس امـنیت بودم. لحظاتی که با لباس … ادامه مطلب …

همون همیشگی‌ها

هیچی. همون زندگی مزخرف همیشگی! همون نقاب‌ها همون تظاهرها همون روزمرگی‌ها همون همیشگی‌ها همون دلتنگی‌ها همون غصه‌ها همون قصه‌ها همون حرف‌های ناگفته، نانوشته همون ها … عمیق‌تر … قوی‌تر …جری‌تر

چقدر پاییز رو دوست داشت

دوباره اون عکس مادر رو اسطوری کردم وقتی دید اومد «پی‌وی» برام نوشت: «برای من خیلی مادری کرد به من جسارت داد به من قدرت داد از حدود ٢٠ سالگی ٧ سال نصف روزمو یعنی نصف دقایق بیداری‌ام رو کنارش بودم ازش زندگی کردن یاد میگرفتم یادم رفته بود که مادر نـدارم بارها و بارها … ادامه مطلب …