کوشیار میگه چیزی به اسم خوشحالی و خوشبختی وجود نداره
همهاش یه رفت و برگشت ِ بین وضعیتهای مختلف و تازه خودِ تعریف خوشحالی هم کُلی تناقض داره.
با تمام وجودم نظرش رو درک کرده ام و قبول دارم.
کوشیار میگه چیزی به اسم خوشحالی و خوشبختی وجود نداره
همهاش یه رفت و برگشت ِ بین وضعیتهای مختلف و تازه خودِ تعریف خوشحالی هم کُلی تناقض داره.
با تمام وجودم نظرش رو درک کرده ام و قبول دارم.
میگه: وقتی قاطی کردی گفتی … ولی رد میشه ازش
حالم بهتره …
در واقع داره با شیب ملایم میگذره
خورده انحراف حادث میشه که تنظیم میکنم
دل نمیده که پیدل وا کنم. میترسه … ضریهی محکمی خورده … سعی میکنه شفافسازی کنه، خیلی ریز ولی شفاف … میگم نمیخوام بدونم ولی اون میگه. نمیخواد برام سوبرداشتی رخ بده
گذران میکنم تا بگذره
یه دفعه بهم گفت تو چقدر صبوری
و متاسفانه درست گفت
من خیلی صبورم
خیلی مراقب منه که زیاده روی نکنم.
تو چی؟ تو خوردن نوشیدنی دستسازی که به احتمال زیاد سرکه است 😐
به هر بهانهای میخواد دلجویی و جبران کنه!
طبیعیترین رفتاره … هنوز تو شوکه رخداده و خب، زمان میبره تا خودش رو جمعوجور کنه.
بهم میگه باید چیکار کنیم؟
بهش میگم باید «خاطرات جدید بسازیم» باید «خاطرات خوب بسازیم»
میگه آره درسته باید همینکارو بکنیم
دقیقا چیزی رو که احتیاج داره، بهش میدم. اما در قورت مطالبهگری چون باید تاثیرگذار و پایدار باشه.
میگه بریم سفر ولو برای ۳ روز. میگم بریم، هر جی تو بگی ☺️
قلب من به این امید میتپد که تو هستی
تویی وجود دارد
که من میتوانم آن را ببینم؛
او را ببوسم
او را در آغوش خود بفشارم
و او را احساس کنم.
شاملو
نمیدونم دیروز چطوری بوده ولی منگ و گیجم هنوز
میگه از این به بعد نگران هیچی نباش … هیچیِ هیچی!
امروز حالم بهتره
بهترم میشه