ازش درخواست کردم، ازش خواستم، یه جورایی التماسش کردم که باز «بیخبر» نیاد.
گفت: «پارسال این موقع تو پرواز بودم»
گفتم: «میدونم خیلی سخته ولی تحمل کن! لطفا بیخبر باز نیای. اصلا نیا فعلا»
نـگفتم که به خاطر کسایی که دوستت دارن، نیـا
گفتش: «میفهمم. سخت نیست فهمیدنش»
انگار خودش فهمید چی میخوام بگم.
گفتم: «اعتراف میکنم خیلی وقتها به خاطر اون تصویرسازی از آینده که برام انجام دادی، طاقت آوردم و ادامه دادم … »
گفتش: «خیلی سخته، میدونم. ولی بالاخره میشه … یه روزی میشه»
گفتم: «خواستم بهت بگم به داشتن دوستی مثل تو تا همیشه افتخار میکنم»
گفتم: «خیلی خیلی مراقب خودت باش»
گفتم: «مزاحمت نمیشم»
گفتم: «تا بعد خداحافظ»
رفیق خوابالوی من