معمولا شبها دیر میخوابم ولی دیشب ساعت ۱۰ خواب بودم. صبح که بیدار شدم دیدم ساعت ۱ و خوردهای کُلی پیام داده … گفته بود بیداری؟ گفته بود کاشکی آنلاین بودی، حرف میزدیم. گفته بود حالم بده. گفته بود ببخش که اونطوری که دلت میخواست همراه خوبی برات نبودم. گفته بود ببخش که هیچکاری از دستم بر نیومد برای سختیها و غمهای زندگیت بکنم گفته بود بدون، خیلی برام عزیز بودی و هستی. گفته بود برای تمام لحظههای خوبی که میشد داشته باشیم ولی نداریم دلم گرفته. کاشکی بیدار بودی حرف میزدیم.
براش نوشتم: خوبی؟ چی شدی یه هو؟ کجایی؟
فوری جواب داد خوبم. دیشب همهاش به فکرت بودم. اینقدر گریه کردم جات خالی
اصرار کردم و «پیدلوا» کرد
بهش گفتم: بیخیال
گفت تو جوش نزن، به اندازه کافی خودت داری
گذشت … دوباره احوالش رو پرسیدم گفت میدونی من نمیتونم مثل تو بریزم تو خودم، بازم مثل همیشه باهاش حرف میزنم حتی اگه فایده نداشته باشه. اعصابم خورده؛ همینطور روزها و سالها داره میگذره و تو اینجوری بلاتکلیف و خونهنشین.
بهش گفتم: ول کن بابا
ولی ول نکرد. شروع کرد به وُیس دادن
هم حرف میزد هم گریه میکرد هم غر میزد و هم شدیدا عصبانی بود.
بهش گفتم: به نظر من صحبت کردن فایده نداره تو هم خودت رو اذیت نکن. تهاش که میدونی چی میگه!
گفت آره میدونم
بهش گفتم: من دیگه صد سال نمیخوام برم تحت حمایتش
بحثمون ادامهدار شد … خیلی ادامهرا
قطعی بهش گفتم: اجازه نداره در مورد من صحبت کنه ولی برای خودش، خودش میدونه. هر چند نتیجه از همین الان مشخصه
از آخر گفت لازم نیست کسی بدونه، به هیچ کسی هیچ ربطی نداره ولی هر وقت خواستی فقط لب تر کن.
ازش تشکر کردم و رفت به بچه و زندگیاش برسه.
«در گوشهای از آسمان ابری شبیه سایه من بود
ابری که شاید مثل من آماده فریاد کردن بود
من رهسپار قله و او راهی دره؛ تلاقیمان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود
خسته نباشی؛ پاسخی پژواکسان از سنگها آمد
این ابتدای آشناییمان در آن تاریک و روشن بود
بنشین! نشستم، گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان «درد» الکن بود
او منتظر تا من بگویم گفتنیهای مَگویم را
من منتظر تا او بگوید، وقت اما وقتِ رفتن بود
گفتم که لب وا میکنم؛ با خویشتن گفتم، ولی بُغضی
با دستهای آشنا در من بکار قفل بستن بود
او خیره بر من، من به او خیره؛ اجاقِ نیمه جان دیگر
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مُردن بود
گفتم: خداحافظ، کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سِترون بود
تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما؛ غرور من
با چوبدست شرمگینی در مسیرِ بازگشتن بود
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود»