شگفتانه‌ی لاس‌وگاسی‌ها

تولدم بود. هیچ کدوم از بچه‌های «لاس‌وگاس» زنگ نزدن و فقط بصورت مجاری تبریک گفتن.

اصلا غیر طبیعی نیست ولی تهِ دلم با خودم می‌گفتم چه زود از یادشون رفتم.

دیگه داشتم میرفتم به رسم هر شب که زود می‌خوابم، امشب هم زود بخوام … که یه هویی همه‌شون اومدن پشت در خونه و منم با لباس راحتی واقعا، سورپرایز شدم.

– بهم میگه: حدس نزدی؟!

+ بهش می‌گم: فقط از اینکه هیچ‌کدوم‌تون زنگ نزدین، کمی شک کردم.

– بهم می‌گه: تو رو خدا مثل همیشه، این عکس‌هامون رو هم اسطوری نـکنی.

+ بهش می‌گم: خیالت راحت. حواسم هست

+ بهش می‌گم: باشگاه می‌ری؟ خیلی خووب شدی!

– بهم میگه: جدی؟ اتفاقا همه تو باشگاه می‌گن.

+ بهش می‌گم اثر ویویِ صبح‌ها از قرارِ «۵ صبحی‌ها»ی پارک ملت هم بی‌تاثیر نیست.

دوباره خوشش میاد و بهم میگه: دیگه هر روز از «پیک»، کوکونات ماکیاتو می‌گیرم. میگه: دیگه باکلاس شدم و چایی نمی‌خورم.

می‌دونستم همه‌ی بچه‌های لاس‌وگاس، انبه دوست دارن غیر از یکی‌شون. دست به کار شدم برا همه‌شون به سبک خودم انبه لیوانی سرو کردم.

این که اومدن و این که بی‌خبر اومدن، باعث شد اولین شگفتانه‌ی عمرم در تولد ۴۵ سالگی رقم بوخوره

– ازش می‌پرسن: تو که سوتی ندادی

* جواب میده: نه ولی اولین باره که داره سورپرایز میشه

 

و من برای اولین بار در آستانه‌ی ۴۵ سالگی، سورپرایز میشم.

Leave a Comment