شیلو | Shiloh

..:: روایت خواب‌هایم ::..

آزادی قسمت همه

شهره جوون خبر آزادی‌اش رو داد
یه لحظه هر دو شوک شدیم
شبش الهام زنگید و برای پنجشنبه دعوت کرد
درست بود، آزاد شده بود و ضیافت، شگفتانه بود و ما هم به روی خودمون نیاوردیم
همه می‌خواستن به بهانه آزادی بعد از 12 سال بترکونن ولی جوٌ سنگین بود
ناخودآگاه موزیک غمگین میومد
ناخودآگاه نوبتی کِـز می‌کردن یه گوشه و می‌رفتن تو خودشون

همه چی عالی بود ولی انگار این شادی مضاعف از وجود مثل سنگ شده‌مون به سختی می‌گذشت

این نیز لحظه‌ی بایسته‌ای از زندگی بود

همه‌شون یکی‌یکی پیش من هم می‌یومدن و با جمله‌ای، لمسی، پیکی یا حتی بغلی آرزوی همیچین شبی رو برای من هم می‌کردن

بهم گفت برا تو هم جشن آزادی می‌گیرم

دورهمی سنگین بود خیلی سنگین و شاید علتش این بود که برای شادی، برای آزادی آماده نبودیم

یا شاید برای این بود که از یاد برده بودیم که حسٌِ آزادی چه شکلیه؟

با این حال تموم شد … بعد از 12 سال این سایه‌ی شووم از سرشون برداشته شد.
سرِت سلامت رفیق … آزادی قسمت همه

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *