دقت کردین که اینجا هم نمینویسم
دیگه حال و حوصلهی خودمم ندارم
دقت کردین که اینجا هم نمینویسم
دیگه حال و حوصلهی خودمم ندارم
سال سوم یا چهارم دانشگاه بود، امتحان یکی از درسهای اختیاری بود و من طبق معمول بلد نبودم. امتحان تو دانشکده کشاورزی بود و بنا به نظر مراقب با فاصله و یکی در میون نشستیم.
آزمون سخت بود ولی یه دختر محجبه که جلوتر از من بود همه رو بهم تقلب رسوند. کلی حال کردم. نمیشناختمش و تصمیم گرفتم که بشناسمش.
من زودتر اومدم بیرون و منتظر شدم تا بیاد … ازش تشکر کردم و باب گفتگو رو باز کردم ولی هر چی بیشتر پیش میرفت بیشتر شوک میشدم از اینکه کامل منو میشناسه … به قول معروف آمارم رو داشت حتی یک سالی که من مشهد، مهمان بودم اونم بود ولی من اصلا یادم نمیومد. بسیار محجوب، آروم، با شخصیت و البته کمی شیطون بود.
ناکاوت شده بودم در مقابل من که هیچی نمیدونستم اون کامل آمارم رو داشت.
از همون روز اول حسرت خوردم که چرا در مرکز توجهام نبوده.
روزها گذشت و من تو «ضیافت» از سهمیهی خودم و از طرف خودم دعوتش کردم.
اینقدر این دختر خووب بود که تو اون جمع هم همگی دلشون میخواست اون برامون فال حافظ بگیره، ضیافت رو میگم.
تو دفتر ضیافت نوشت: «و آن هنگام که مرا به مسلخ بردند
تنها چیزی که قلبم را وادار به طپیدن میکرد بر زبان آوردم
و با تمام وجود فریاد بر آوردم
الهی! عشق تنها و تنها از آنِ توست
نمیدانم چرا کسی صدای مرا نشنید
اما دیدم
خداوند با آن همه عظمت آرام گریـست …!»
تو تعارف عشق، شماره ۱۸ بهش افتاد و شد «عشقِ۱۸»
تو اردوی غربالبیز هم بود، خیلی دنبال فرصتی بودم تا باهاش گپ بزنم ولی مجال زیادی دست نیافت. خیلی هم تمایل نداشت … خیلی خیلی محجوب بود.
دیگه خیلی ندیدمش … تو قرار ده سالهی ضیافت هم که من بازداشت بودم و اصلا برگزار نشد.
امشب به بهانهی سریال «داستان ندیمه» و تو گروه بچههای دانشگاه، احوالش رو پرسیدم. همونقدر نجیب و همونقدر کمی شیطون بود. دو تا پسر داره و داشت شام درست میکرد.
طاقت نیاوردم و علت برگزار نشدن ضیافت رو گفتم … انگار دنبال کسی میگشتم تا باهاش در این مورد گپ بزنم.
شاید یه روزی و تو یه فرصتی باهاش صحبت کردم.
۳۰ام تولدشه و من از هولم امروز بهش گفتم.
گوشهی دفتر نوشته بود : «نیازمند، مستغنی، بینیاز»
#یار_قدیمی
ازش درخواست کردم، ازش خواستم، یه جورایی التماسش کردم که باز «بیخبر» نیاد.
گفت: «پارسال این موقع تو پرواز بودم»
گفتم: «میدونم خیلی سخته ولی تحمل کن! لطفا بیخبر باز نیای. اصلا نیا فعلا»
نـگفتم که به خاطر کسایی که دوستت دارن، نیـا
گفتش: «میفهمم. سخت نیست فهمیدنش»
انگار خودش فهمید چی میخوام بگم.
گفتم: «اعتراف میکنم خیلی وقتها به خاطر اون تصویرسازی از آینده که برام انجام دادی، طاقت آوردم و ادامه دادم … »
گفتش: «خیلی سخته، میدونم. ولی بالاخره میشه … یه روزی میشه»
گفتم: «خواستم بهت بگم به داشتن دوستی مثل تو تا همیشه افتخار میکنم»
گفتم: «خیلی خیلی مراقب خودت باش»
گفتم: «مزاحمت نمیشم»
گفتم: «تا بعد خداحافظ»
رفیق خوابالوی من
-بنام خدا. امروزِ خود را چگونه گذراندید؟
+بنام خدا. من امروزم رو «تنهایی» گذروندم و کارهایی که دلم میخواست رو انجام دادم.
+من امروز احساس قدرت دارم و حتی تنهایی رفتم رستورانگردی و غذا خوردم.
-بنام خدا. من معتقدم آدم باید برای خودش وقت بذاره. لازمه بعضی وقتها
+من به این جمعبندی رسیدم هیچ کسی برای آدم نمیمونه، پس بهتره تنهایی زندگی کردن رو یاد بگیریم.
-بنام خدا. شما خیلی قوی هستین.
#دیالوگ
لعنت به من که به واسطهی «دو سال حبس» نتونستم اونطور که باید «خروج» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «شش سال سرطان مادر» نتونستم اونطور که باید «مغز استخوان» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «نبودن مادرم» نتونستم اونطور که باید «دشمنان» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «درک عمیق از فعلی به نام گردن گرفتن» نتونستم اونطور که باید «مغز استخوان» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «همبند بودن و هم اتاق بودن با یک تودهای در جزیره» نتونستم اونطور که باید «لباس شخصی» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «شب نامهنویسیهای میزان» نتونستم اونطور که باید «دشمنان» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «گریه کردنهام توی دستشویی با شیرِ آبِ باز، جهت ایجاد آلودگی صوتی» نتونستم اونطور که باید «مغز استخوان» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «عشق و نفرت از رفیق بیست و پنج ساله» نتونستم اونطور که باید «آتابای» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «حبس کشیدن با زیرِ حکمیها» نتونستم اونطور که باید «مغز استخوان» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی ««هماتاق بودن با یک جاسوس خارجی» نتونستم اونطور که باید «لباس شخصی» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «همخرج بودن با یک آدمرُبا» نتونستم اونطور که باید «مغز استخوان» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «همبند بودن با یک کامرونی، بنگلادشی، پاکستانی و ..» نتونستم اونطور که باید «لباس شخصی» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «ملاقاتهای شرعی» نتونستم اونطور که باید «مغز استخوان» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «یادگرفتن لبخونی» نتونستم اونطور که باید «مغز استخوان» رو قضاوت عادلانه کنم!
لعنت به من که به واسطهی «بحران میزان» نتونستم اونطور که باید «روز بلوا» رو قضاوت عادلانه کنم!
و دهها لعنت دیگه که هنوز که هنوزه نمیخوام دربارهشون حرف بزنم … لعنت به من!
#جشنواره
#جزیره
باصحبت کردن خوب میشم؟ «قطعا بهتر میشم با صحبت کردن»
هر کجا که حالم خوب نبود تو میتونی دوستم باشی. «ولی میشه همیشه دوستم باشی؟»
آدمها بیشتر از دلداری دادن، دوست دارن بگن (و حرف بزنن) تا تخلیه بشن. «ولی میشه همیشه حرف بزنم؟»
روت حساب کنم، اگه دوست داشتم. «دوست دارم همیشه روت حساب کنم»
#مود
-این غذا فقط نمک و فلفل داره!
+عالیه، هر چی میکشیم از همین ادویه هست.
من: «😳»
– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
(هر دفعه بعد از خوردن اولین قاشق از غذایی که من پختم:
وی: وااااای چقدر خوشمزه است. چی زدی توش؟
من: ادویه)
خیلیها زِندهاند چون که کشتن جُرمه …
#joker2019
نوشتن کمک بزرگیه به کسی که نه اهل جَدله و نه اهل انتقام
«حانیه با اون یکی هـ »
-گاهی آدمها خیلی دلم رو درد میارن که بهشون نمیگم
+متوجه هستم
منم حرفهام رو مینویسم
برای سالیان طولانی هیچ راهی بهتر از نوشتن پیدا نکردم
-منم مینویسم
برای خودم دفتر درست کردم
که گاهی دلگیریهام رو مینِویسم تا اگه عصبانی هم هستم همونجا تخلیه بشه
+منم دفتر دارم
-چه مشترک
+من خیلی اشتباه میکنم که دلم میسوزه و میبخشم
-چه مشترک
+آدم انتقام گرفتن نیستم، دِلِش رو ندارم
-چه مشترک
+همهاش توی خودم حرص میخورم و به خودم لطمه وارد میشه
-چه مشترک
+بیکارم
-چه مشترک
+خوش میگذره
-چه مشترک
آرامِستان هر فردی با دیگری متفاوت است
برخی با پرخاش آرام میگیرند
و بعضی با گذشت
کسانی با انتقام
و افرادی با نگارش.
تفاوت است بین این «کَسان» و آن «افراد»
چیزی شبیه تفاوت آن «برخی» و این «بعضی».
گویا اشتراک، تنها واژهی «مشترک» است برای آنان که مینِگارند در دفترشان تا بیارامند در درونشان و چه بیرحمانه به جان میخرند لطمهای خودخواستهی ناشی از حِرصی ناخواسته را
چرا که نه دلِ انتقام دارند و نه راضی به تغییرند در کیش مهر!
اینانِ امروز همان مُشترکان فردایند در چرخش روزگار
#دیالوگ
#دیگری
#خیاط