آغاز

بالاخره تونستم امروز باهاش قرار بذارم ❤️
نگران بود ولی از نگرانی در اومد
بهم گفت، اون روز با ماشین دومش رفته که اگه لازم شد، سریع خودش رو برسونه!
بهم گفت، با این چیزایی که گفتی، دیگه جای نگرانی نیست، داخل نمیری.
بهم گفت اون شبی که بهش گفتم، ابلاغیه اومده، ( شب ضیافت باغ و عید نوروز رو می‌گفت)، تا آخر شب همه چیز مثل فیلم از جلو چشمم رد می‌شد.
بهم گفت، موضوع رو خیلی با جزئیات و برای هر کسی تعریف نکن
بهش گفتم، چشم ولی تو هر کسی نیستی!
بهش گفتم، نگرانم برای سه‌شنبه‌ای تو که میری داخل
بهش گفتم، این نوع بلاتکلیفی از همه‌ی بلاتکلیفی‌های این ۱۱ سال بدتره
بهش گفتم، جلسه اول ترسم ریخت و خیالم راحته
بهش گفتم، در تماسیم و دقیقا همون لحظه دلم خواست هر روز بعد‌ازظهر باهاش برم قدم بزنم

Leave a Comment