آگاهی برای من حسِّ اون «نامیرایی» رو داره که دیگه از زندگی کردن خسته شده ولی نمیتونه بهش خاتمه بده درست مثل «adaline»، ناآگاهی براش شروع رهایی از بَنده!
آگاهی برای من حسِّ اون محکوم به «محروم از جامعه» رو داره که اگر … اگر معجزهای بشه و حکمش بشکنه؛ تازه میشه «اَبَد» درست مثل وَندیداد، ناآگاهی برام شروع رهایی از بنده!
آگاهی برای من حسِّ اون ناظری رو داره که از بُعدی دیگر نظارهگر ابعادِ پایینتره؛ بهش میگن تو خدایی ولی اون فقط ناظره، ناآگاهی براش شروع رهایی از عذابه!
رهایی از آگاهی برای من میتونه شروع رهایی از اندوهم باشه … ولی کــو تا رهایی از دانستگی!