تا شنبه طاقت نمیاره

عصری خوابیدم … و خواب بدی دیدم

مدت‌ها بود این مدل خواب‌ها رو نمی‌دیدم.

تو جزیره بودم ولی مادر هم داخل بود، می‌دونستم مریضه و می‌دونستم همچنان با سرطان می‌جنگه، ولی بند نسوان بود و من بهش دسترسی نداشتم!

با کُلی واسطه و روابط براش غذا تهیه کردم ولی نشد به دستش برسونم.

نهایتا مسئول بهداری رو پیدا کردم و شرایط رو بهش گفتم. گفتش امروز چهارشنبه است، هماهنگ شده شنبه اعزام بشه بیمارستان … گفتم تا شنبه طاقت نمیاره و بغضم ترکید.

فایده نداشت … قفلِ قفل بودم و شرایط جزیره همینه … قفلت می‌کنند.

بچه‌های بند باز رو دیدم  و گفتن همه فهمیدن مشکلت رو ولی کاری نمی‌شه کرد. یه مدلی گفت که انگار همه در تلاشند کمی کمک کنند.

دیگه بیدار شدم … و هنوزم بیدارم!

Leave a Comment