رهایی از دانِستگی

آگاهی برای من حسِّ اون «نامیرایی» رو داره که دیگه از زندگی کردن خسته شده ولی نمی‌تونه بهش خاتمه بده درست مثل «adaline»، ناآگاهی براش شروع رهایی از بَنده! آگاهی برای من حسِّ اون محکوم به «محروم از جامعه» رو داره که اگر … اگر معجزه‌ای بشه و حکمش بشکنه؛ تازه میشه «اَبَد» درست مثل … ادامه مطلب …

گاهی … فقط گاهی!

گاهی آنقدر بدم می‌آید که حس می کنم باید رفت باید از این جماعت پُرگو گریخت واقعا می‌گویم گاهی دلم می‌خواهد بگریزم از اینجا حتی از اسمم، از اشاره، از حروف، از این جهانِ بی‌جهت که میا، که مگو، که مپرس! گاهی دلم می‌خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا، گوشه‌ی دوری گمنام حوالی جایی … ادامه مطلب …

تو نفس بکش تا من زنده بمانم

. ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ … ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ … ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ … ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ … ﻭ ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ … ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺷﻌﻔﯽ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ … ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ … هر جای دنیا میخواهی باش …. من احساسم را با همین دست نوشته ها … ادامه مطلب …

توقع نداشتم از تو…!

«از تو توقع نداشتم…»شاید این جمله قصیر ترین و در عین حال کامل ترین جمله‌ی غمگین تاریخ باشه.«از تو توقع نداشتم» انگار کل غم دنیا توشه.تو این سه تا کلمه و یک حرف اضافه.توش کلی حرفه. یعنی تو فرق داشتی واسم.تو با کل دنیا فرق داشتی. کل دنیا زدن زمین منو، تو نباید میزدی. از … ادامه مطلب …

خبری خوب، مرهم حالی بد …!

حالم گرفته شد. از این که هر چی می‌کنم بازم تحت نظرم. حالا تحت نظر بودنش مهم نیست، حاشیه‌سازی‌اش عصبی‌ام میکنه. چرا باید بشینم تو خونه و هیچ کاری نکنم؟ چرا باید همه‌ی مکالماتم خط به خط مکتوب بشه هر هفته؟ چرا هر جا رفتم و اومدم باید باید گزارش بشه؟ چرا هر ضیافت و … ادامه مطلب …

گناه کبیره

تا جایی که ممکن باشه کسی رو بیدار نمی‌کنم هیچ‌ کسی رو … مگر اینکه به من گفته باشه من رو بیدار کن دلایل خودم رو دارم و مهم‌ترینش اینه که ما فقط در خواب از قید این دنیا رها می‌شیم پس من سعی می‌کنم عامل بازگشت کسی به این دنیا نباشم هر چند به … ادامه مطلب …

یک‌ نفر شبیه من

سال سوم یا چهارم دانشگاه بود، امتحان یکی از درس‌های اختیاری بود و من طبق معمول بلد نبودم. امتحان تو دانشکده کشاورزی بود و بنا به نظر مراقب با فاصله و یکی در میون نشستیم. آزمون سخت بود ولی یه دختر محجبه که جلوتر از من بود همه رو بهم تقلب رسوند. کلی حال کردم. … ادامه مطلب …

ندایی از آن سوی دنیا

ازش درخواست کردم، ازش خواستم، یه جورایی التماسش کردم که باز «بی‌خبر» نیاد. گفت: «پارسال این موقع تو پرواز بودم» گفتم: «میدونم خیلی سخته ولی تحمل کن! لطفا بی‌خبر باز نیای. اصلا نیا فعلا» نـگفتم که به خاطر کسایی که دوستت دارن، نیـا گفتش: «میفهمم. سخت نیست فهمیدنش» انگار خودش فهمید چی می‌خوام بگم. گفتم: … ادامه مطلب …

تجربه‌ی قوی بودن

-بنام خدا. امروزِ خود را چگونه گذراندید؟ +بنام خدا. من امروزم رو «تنهایی» گذروندم و کارهایی که دلم می‌خواست رو انجام دادم. +من امروز احساس قدرت دارم و حتی تنهایی رفتم رستوران‌گردی و غذا خوردم. -بنام خدا. من معتقدم آدم باید برای خودش وقت بذاره. لازمه بعضی وقت‌ها +من به این جمع‌بندی رسیدم هیچ کسی … ادامه مطلب …